با قرار دادن کد فوق در سايت يا وبلاگ
خود مار را در هرچه بيشتر شناساندن
اين مسجد مقدس ياري نماييد.

 

 
 
0111-2201016

عنايت آقا به جوان هجده ساله

هجده سال از سِنّم مي گذشت و بايد به خدمت سربازي مي رفتم ولي نمي خواستم به رژيم منحوس پهلوي خدمتي بكنم، تصميم گرفتم كه با توسّل به آقا امام زمان«عج» به اين خواسته ام برسم . سه ماه تابستان را روزه گرفتم و صبح و عصر در مسجد مقدس محدثين به نماز و عبادت مشغول بودم . خادم مسجد كه در آن زمان پير مردي بود و او را «مش باب جان» صدا مي زدند با من صميمي شد. روزي ‏از او خواستم كه كليد مسجد را به من بدهد تا نيمه هاي شب براي عبادت به مسجد بيايم و او هم پذيرفت و كليد مسجد را به من داد. شبها وارد اين مكان مقدس مي شدم و چراغها را روشن مي كردم و هنگام رفتن آنها را خاموش مي كردم . اولين شب جمعه ماه مبارك رمضان بود كه براي عبادت به مسجد آمدم و با تعجب ديدم تمام چراغها روشن است، وارد مسجد شدم و در را از درون قفل كردم و در محراب به عبادت ايستادم. در حال ركوع بودم كه صداي باز شدن در را شنيدم گويا كسي دارد وارد مسجد مي شود، فراموش كردم كه در مسجد را قفل كرده بودم در همان حال ركوع، با گوشه چشمم فضاي ورودي مسجد را نظاره مي كردم ديدم فردي وارد شد و كفشهايش را در قفسه كفشداري گذاشت و آهسته به درون شبستان آمد. با طمأنينه و وقار خاص و داراي قامتي كشيده بود. لباسي سفيد بر تن داشت، مقداري از شبستان را به طرف محراب جلو آمد و با فاصله اي نزديك، توقف كرد و با نگاهش به من خيره شد، عرق وحشت تمامِ وجودم را پر كرد و حال طبيعي خود را از دست دادم، چون در حال ركوع خشكم زده بود، نتوانستم صورتم را بر گردانم و چهره اش را واضح و روشن ببينم. او نگاه تندي به من كرد و از همان راه برگشت و رفت و من نفس راحتي كشيدم و به حال طبيعي برگشم و نماز را با سرعت تمام كردم تا زودتر به او برسم و ببينم او كيست. هنگامي كه خواستم در را باز كنم ، ديدم كه در وردي قفل است، با كليد در را باز كردم و آمدم نزد خادم وگفتم: آيا تو درِ مسجد را باز كردي؟! گفت:خير، من هميشه در را قفل مي كنم و جز به تو، به هيچ كسي كليد ندادم.شگفت زده شدم و فهميدم كه او مولايم امام زمان«عج» بود كه پس از آن همه رياضت كشيدن و عبادت و آمدن به اين مسجد، سر انجام اين ملاقات چنين صورت گرفت و من او را نشناختم . حسرت ديدارش بر من افزون گرديد كه چرا قابل نبودم چهره زيبايش را روشن ببينم! بعد به طور معجزه كه به بركت همان نگاه بود، كار سربازي رفتن من حل شد و خدا را شاكرم كه به آن رژيم خدمت نكردم و از آن روز تا كنون ملازم اين مسجد هستم.

خانه | تاريخچه | کرامات | نگارخانهنوا و نما | آرشيو خبرها | ارتباط با ما

  Copyright © 2006-2008  All Rights Reserved by www.mohaddesin.com  
هرگونه نقل مطلب از اين سايت تنها با ذکر منبع به صورت لينک مجاز مي باشد. 
طراحي وب : طرح خيال